آدم حسابگر: ببخشید دوست دختر یا دوست پسر داشتن میکند به عبارت بیست و پنج درصد؟!
مرد منطقی: یعنی اگه دوتا زن بگیریم دینمان کامل ِ کامل میشه؟
مرد هوسباز: آقا من چهارتا زن گرفتم که دینم را دو برابر کنم!
متلک وسط دعوای زناشویی: حیف از من خاک بر سر که خواستم دینِ توی بی لیاقت را کامل کنم!
تابلوی سردفاتر ازدواج: ثبت رسمی مراحل تکمیل دین!
یک ریاضیدان: اگر مکمل دین ، ازدواج است ، آنگاه متممش چیست ، ازدواج موقت؟!
اطلاعیه دختر دم بخت: یک عدد مکمل دین موجود است!
مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت در بين کار گفت و گوي جالبي بين آنها در گرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفي صحبت کردند وقتي به موضوع خدا رسيد آرايشگر گفت: من باور نمي کنم که خدا وجود دارد.
مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟
آرايشگر جواب داد: کافيست به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا ميشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجي وجود داشت؟
نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه دهد اين همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتري لحظه اي فکر کرد اما جوابي نداد چون نمي خواست جر و بحث کند.
آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت به محض اينکه از مغازه بيرون آمد مردي را ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده ظاهرش کثيف و به هم ريخته بود.
مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت:ميدوني چيه! به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.
آرايشگر گفت: چرا چنين حرفي ميزني؟ من اينجا هستم. من آرايشگرم.همين الان موهاي تو را کوتاه کردم.
مشتري با اعتراض گفت: نه آرايشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هيچکس مثل مردي که بيرون است با موهاي بلند و کثيفو ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.
آرايشگر گفت: نه بابا! آرايشگرها وجود دارند موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نميکنند.
مشتري تاکيد کرد: دقيقا نکته همين است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نميکنند و دنبالش نمي گردند.
براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.!
حکایت شده است که حدود ٧٠٠ سال پيش، در اصفهان مسجدي ميساختند.روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمـع شـده بـودند و مشـغول انجـام آخـــرين خرده کاريهابودند. پيرزني از آنجـا رد ميشد،وقتي مسجد را ديد به يکي از کارگران گفت: فکر کنم يکي ازمناره ها کمي کجه! کارگرها خنديدند. اما معمار که اين حرف را شنيد، سريع گفت: چوب بياوريد ! کارگر بياوريد ! چوب را به مناره تکيه بدهيد. فشار بدهيد. فشااااااااااااااااااااااررر...!!! و مدام از پيرزن ميپرسيد: مادر، درست شد؟!! مدتي طول کشيد تا پيرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعايي کرد و رفت... کارگرها حکمت اين کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسيدند ؟!
معمار گفت : اگر اين پيرزن، راجع به کج بودن اين مناره با ديگران صحبت ميکرد و شايعه ای پا ميگرفت، اين مناره تا ابد کج ميماند و ديگر نميتوانستيم اثرات منفي اين شايعه را پاک کنيم... اين است که من گفتم در همين ابتدا جلوي آن را بگيرم !
بدون شک آرزویت را برآورده خواهد کرد
آنکه برای خنداندن یک گل ٬ آسمانی را میگریاند ...
موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود .
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« كاش یك غذای حسابی باشد .»
اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود .موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد .
او به هركسی كه می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یك تله موش آورده اند،
صاحب مزرعه یك تله موش خریده است . . . »
مرغ با شنیدن این خبر بالهایش را تكان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد .»
میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلندی سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی كه تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود .»
موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تكان داد و گفت : « من كه تا حالا ندیده ام یك گاو توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای كرد ودوباره مشغول چریدن شد.
سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیفتد چه می شود؟
در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببیند .
او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده ، موش نبود ، بلكه یك مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود . همین كه زن به تله موش نزدیك شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد.
صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ
غذایی مثل سوپ مرغ نیست .»
مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید اما هرچه صبر كردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد میكردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی كند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد .
روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این كه یك روز صبح ، در حالی كه از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردند بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیك تدارك ببیند .
حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فكر می كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند!
بهترینم :
خداوند مرا آفرید تا تو را دوست داشته باشم و همیشه با تو باشم
پس مواظب چشمهایت باش!
چون چراغ زندگی من است
و مواظب قلبت باش چون شیشه عمر من است
|
چند روز قبل یکی از دوستان پیشم آمد ؛ قیافه اش حاکی از رنج درونی و پریشانی خاطر بود و نگاهش در عقب نقطه نامعلومی میرفت.ابروانش در هم رفته ، دماغش تیر کشیده و گونه هایش به گودی افتاده بود.دو طرف لب پایینش هر دم به پایین دراز میشد.
روی صندلی نشست ، راحت نبود ، گویی دست و پایش زیادی است ، نمیداند به چه وضعی آنها را قرار دهد که صحیح باشد ، لاینقطع در تلاطم و حرکت بودجای تردید برایم باقی نماند ، گفتم زود بگو قصه چیست؟پس از اندکی سکوت خیره به من نگاه کردو گفت: آمده ام بپرسم برای خود کشی چه وسیله ای را از همه بهتر میدانی؟
فکری کردم و گفتم لازم است ابتدا بگویی تا بدانم که این خیال از چه علت خاسته زیرا مطابق علم خودکشی که تو مرا در آن متبحر فرض کرده ای وسیله انتحار باید مناسب با سبب و علت بیزاری از زندگی باشد.
یک لحظه لبانش را جمع کرد و بطرف دماغ بالا برد و با بی اعتنائی و تحقیر گفت: من تصور نمیکردم چنین موقعی را برای شوخی شایسته بدانی ، من گمان میکردم پیش تو وزنی دارم ، معلوم میشود بنظر طفل دبستان به من نگاه میکنی! جای افسوس است ، پس انسان دردش را پیش که بگذارد؟ پس آن دوستی که برای وجود دوست همان اهمیت هستی خود را قائل باشد کجاست؟اشک در چشمش جمع شد و صدا در گلویش شکست.
به فوریت از هر گوشه دلم که دسترس بود مقداری حزن و اندوه فراهم آوردم و در صورت ظاهر کردم ، گفتم اگر دوستی داری منم و اگر کسی بیش از همه به عقل و متانت قضاوت تو معتقد باشد باز هم منم اما جواب سئوال تو آسان نیست زیرا من هیچوقت تجربه خود کشی نکرده ام و نمیدانم چه اسبابی سهل تر میکشد و متاسفانه اشخاصی هم که انتحار کرده اند باز نیامده اند که شرح احساسات خود را برای ما بیان کنند. البته هرچه مرگ سریعتر باشد بهتر است و شاید آسانتر از همه گلوله باشد به شرط آنکه به مغز یا قلب بخورد ، زیرا که کسی را میشناسم که در گوش خود تپانچه را آتش داد و در نتیجه بین دو گوشش سوراخی سوراخی باز شد و باقی عمر کر بود. اغلب در موقع عمل دست میلرزد و گلوله به نشانه نمیخورد.
گفتم تپانچه دارم اگر بخواهی میدهمت.
گفت ممنون میشوم.
برخاستم و تپانچه را از اتاق خواب آوردم و پیشش گذاشتم و طرز عمل آنرا نشانش دادم اما براستی دستم میلرزید. گفتم این جواب سئوال تو ٫اما اگر تو هم به دوستی من وقعی میگذاری باید مرا قابل اعتماد بدانی و مصیبت عظیمی را که سبب این تصمیم شده برایم بگویی.
گفت اتفاق تازه ای رخ نداده ، از دنیا سیر شده ام ، مکررات خسته ام کرده در این صورت دلیلی برای زندگانی نمیدانم. من که باید در آخر از این در بروم ، هر چه زودتر آسوده تر. برویم ببینیم بلکه آنجا حیات بر اصل دیگری غیر از مزاحمت گذاشته شده باشد. ساکت شد و به فکر فرو رفت.
گفتم مگر در این دنیا شرط زندگی مزاحمت است؟ چنین نیست که میگویی ، این خیال و عقیده تو موقتی و گذرنده است ، تو در این حال ، از اعتدال بیرونی و حقایق را درست نمیبینی.
آتشی شد و جای خود را چند بار روی صندلی عوض کرد و با صدایی گرفته و مضطرب گفت: آیا مزاحمت غیر از این است که جمعی بدون جهت و دلیل با نظر خصومت با من رفتار میکنند و مانع پیشرفت من میشوند؟ من به هیچکدام از آنها بدی نکرده ام ، چرا با من دشمنی دارند! چرا خیالم را دائم مشوش و پریشان میکنند؟ چرا زندگانی را به من سخت گرفته اند؟ البته من هم در دلم حس کینه و انتقام میکنم و از این حس رنج میبرم. آیا مزاحمت غیر از این است؟ و اما دوستان و رفقا ، به محض آنکه تمنای یک نفس یا یک قدم همراهی کردی ، لبشان از تبسم جمع میشود و رو میگردانند! انسان در دنیا تنها و غریب است. باز ای کاش تنها بود! یک عده هم مثل زنبور به جانش می افتند، شیرینی میبرند و نیش میزنند! آیا مزاحمت غیر از این است؟ نمیدانم لذت این دنیا به چیست؟با چه میشود خوش بود؟ مثل گاو عصاری هر روز از صبح تا غروب میدویم و به جایی نمیرسیم! افسوس که نشاط این دنیا را باید به پول خرید ، منهم که دستم خالی است. چه میتوان کرد ، قسمت ما هم در این دنیا این بود!
برخاستیم و با هم روبوسی کردیم ، آب دیدگان درهم مخلوط شد ، آماده رفتن بود.
گفتم : من نمیخواهم و نمیتوانم در تصمیم تو رخنه کنم اما چون فرصت مردن هیچوقت از دست نمیرود و زمانهای دراز مرده خواهیم بود ، عقیده دارم دو روز اجرای این خیال را به تعویق بیندازی و از این دنیا و مردم انتقامی بگیری و اگر به این راضی نمیشوی این دو روز را برای خاطر من زنده باش.
فکری کرد و با صدایی خفیف گفت: حاضرم برای خاطر تو مقداری رنج ببرم. گفتم حالا که دو روز از حیات خود را به من عنایت کردی باید در این مدت هر زحمتی که به تو تحمیل میکنم بپذیری.
گفت حرفی ندارم.
گفتم حیف است که تو نباشی و دشمنانت از رفتن تو خوشوقتی بکنند. برای آنکه ولو یک لحظه دلشان را به درد آورده باشی باید همشان را ملاقات بکنی و مثل کسی که پس از بریدن ، با محبوب آشتی میکند ، ظاهری پر از صفا و محبت به خود بگیری و با حرف خوش دلشان را به دست بیاوری و چون خیال زندگی نداری انتظار نتیجه و مساعدت هم نباید داشت حتی اگر کسی اظهار لطف کرد ، با اظهار تشکر از قبول لطفش امنتاع کن و برخیز زیرا تو دیگر به مساعدت و همراهی کسی احتیاجی نداری و مقصود از این خوش خلقی این است که دلشان از رفتن تو بسوزد. سپس به سراغ دوستان و رفقا برو ، صورتشان را ببوس ، چهره ات را بگشا و بگو و بخند ، تو دیگر محتاج کسی نیستی و با همه همقدر و برابری! بپرس اگر خدمت و زحمتی دارند بر عهده بگیر ، در عوض وقتی درگذشتی خیلی دلشان برایت خواهد سوخت و مقصود همین است. تکلیف دیگری هم داری که قدری دشوار است ولی باید انجام بدهی چون ساعات محدود حیات تو در اختیار من است: فردا صبح قبل از آفتاب برو پشت بام ، باید یک ساعت قبل از طلوع آفتاب روی بام باشی ، هر چه خیال و غصه داری در سینه نگاهدار و به یاد من باش و دمیدن فجر را تماشا کن ، ببین هوا چند رنگ میشود ، مناظر مختلف کوه و طبیعت را مشاهده کن و به آواز مرغان گوش بده. به فکر من : سپیده صبح از جنس آن نوری است که از طلوع عشق در دل میتابد،
صفای دوستی هوای گلزار محبت و وفا است
صافی اشکی است که بر بدبختی دیگران فرو میریزیم
رقت آهی است که بر بیچارگی مستمندان میکشیم
پاکی دلی است که به تسلی فروماندگان مشغول است
لطافت ناله هایی است که از پشیمانی خوبیهای ناکرده سر میدهیم
قشنگی خجلتی است که از مقایسه اقبال خود با فلاکت زیردستان میبریم
آزادی ٫ آن دقایقی است که خود را فراموش میکنیم ...
تو هم در این معانی دقت کن ، ببین آیا تو نیز مثل من احساس میکنی؟ وقتی دمیدن آفتاب را دیدی به سر کارت برو و به وظیفه روزانه ات مشغول شو ، اما نه مثل هر روز! خدمت را چنان انجام بده که پس از تو حسرت و افسوس بخورند ، بگذار دلشان برایت خیلی بسوزد.
صبح چیزی نخورده ای ناهار را نان و پنیر و ماست و گردو بخور و یا هر غذای دیگر که مایل باشی به شرط آنکه قیمتش از دو ریال تجاوز نکند. با اهل خانه بگو و بخند و محبت بسیار کن و به هیچ چیز ایراد نگیر، دو روزه عمر قابل ایراد گرفتن نیست! بگذار از رفتن تو اندوهشان حد نداشته باشد.برای گذراندن وقت ، در موقع بیکاری چند صفحه مثنوی و حافظ بخوان و باز فردا این زندگی موقت و پر زحمت را برای خاطر من ادامه بده و روز سوم هر چه میخواهی بکن.
دوستم تبسمی کرد و گفت : بچه گول میزنی؟
صورتم را عبوس کردم و گفتم بلی بچه گول میزنم اما تو به من قول داده ای که از فردا چهل و هشت ساعت در اختیار من باشی ، هر چه گفتم باید انجام بدهی و چاره ای نداری!
دریافت که جای مباحثه نیست ، تپانچه را برداشت و خداحافظی کرد و رفت.
روز سوم لباس مشکی بر تن کردم و به خانه اش رفتم ، به استقبالم آمد ، چهره اش گشاده و مسرور بود.
گفتم برای مراسم ختم و سوگواری آمده ام !
خندید و گفت: برای مردن فرصت بسیار است ، میخواهم چندی به دستور تو زندگی کنم.
همدیگر را در آغوش گرفتیم و گریه نشاط از چشمها فرو میریخت.
( محمد حجازی )
خــداي من
خـوانـدمـت ، پاسـخم گفـتي
از تــو خــواســتـم ، عــطايـم كـــردي
بـسـوي تـو آمـدم ، آغـوش رحـمـت گشـودي
بــه تـــو تــكــــــــيـه كــــــردم ، نـجــــــاتــم دادي
به تــــــــــو پـــــنــاه آوردم ، كفــايـــتـــــــم كــــــــــردي
خـــــــــــــــــــــــــــــدايـــــــــا
از خـيـمــــــــه گاه رحـمــــــتـت بـيـــــــــرونـم مـكــــــــن
از آســــــــتــان مــهـــــــرت نا امـــــــيـدم مــســـــــاز
آرزوهـا و انـتــــظارهايم را به حـــــــرمان مـكـشــان
از درگاه خــويـــشـــــــت مـــــــــرا مـــــــــران
اي خــــــــــــــــــــــداي مهـــــــــــربان
بر من روزي حلالت را وسعت ببخش
و جسم و روحم را سلامت بدار
آنسوي همه دلتنگيها خدايي است
كه داشتنش تلافي همه نداشته ها است