تبليغاتX
زندگی زیباست
 

چند روز قبل یکی از دوستان پیشم آمد ؛ قیافه اش حاکی از رنج درونی و پریشانی خاطر بود و نگاهش در عقب نقطه نامعلومی میرفت.ابروانش در هم رفته ، دماغش تیر کشیده و گونه هایش به گودی افتاده بود.دو طرف لب پایینش هر دم به پایین دراز میشد.

روی صندلی نشست ، راحت نبود ، گویی دست و پایش زیادی است ، نمیداند به چه وضعی آنها را قرار دهد که صحیح باشد ، لاینقطع در تلاطم و حرکت بودجای تردید برایم باقی نماند ، گفتم زود بگو قصه چیست؟پس از اندکی سکوت خیره به من نگاه کردو گفت: آمده ام بپرسم برای خود کشی چه وسیله ای را از همه بهتر میدانی؟

 فکری کردم و گفتم لازم است ابتدا بگویی تا بدانم که این خیال از چه علت خاسته زیرا مطابق علم خودکشی که تو مرا در آن متبحر فرض کرده ای وسیله انتحار باید مناسب با سبب و علت بیزاری از زندگی باشد.

یک لحظه لبانش را جمع کرد و بطرف دماغ بالا برد و با بی اعتنائی و تحقیر گفت: من تصور نمیکردم چنین موقعی را برای شوخی شایسته بدانی ، من گمان میکردم پیش تو وزنی دارم ، معلوم میشود بنظر طفل دبستان به من نگاه میکنی! جای افسوس است ، پس انسان دردش را پیش که بگذارد؟ پس آن دوستی که برای وجود دوست همان اهمیت هستی خود را قائل باشد کجاست؟اشک در چشمش جمع شد و صدا در گلویش شکست.

به فوریت از هر گوشه دلم که دسترس بود مقداری حزن و اندوه فراهم آوردم و در صورت ظاهر کردم ، گفتم اگر دوستی داری منم و اگر کسی بیش از همه به عقل و متانت قضاوت تو معتقد باشد باز هم منم اما جواب سئوال تو آسان نیست زیرا من هیچوقت تجربه خود کشی نکرده ام و نمیدانم چه اسبابی سهل تر میکشد و متاسفانه اشخاصی هم که انتحار کرده اند باز نیامده اند که شرح احساسات خود را برای ما بیان کنند. البته هرچه مرگ سریعتر باشد بهتر است و شاید آسانتر از همه گلوله باشد به شرط آنکه به مغز یا قلب بخورد ، زیرا که کسی را میشناسم که در گوش خود تپانچه را آتش داد و در نتیجه بین دو گوشش سوراخی سوراخی باز شد و باقی عمر کر بود. اغلب در موقع عمل دست میلرزد و گلوله به نشانه نمیخورد.

گفتم تپانچه دارم اگر بخواهی میدهمت.

گفت ممنون میشوم.

برخاستم و تپانچه را از اتاق خواب آوردم و پیشش گذاشتم و طرز عمل آنرا نشانش دادم اما براستی دستم میلرزید. گفتم این جواب سئوال تو ٫اما اگر تو هم به دوستی من وقعی میگذاری باید مرا قابل اعتماد بدانی و مصیبت عظیمی را که سبب این تصمیم شده برایم بگویی.

گفت اتفاق تازه ای رخ نداده ، از دنیا سیر شده ام ، مکررات خسته ام کرده در این صورت دلیلی برای زندگانی نمیدانم. من که باید در آخر از این در بروم ، هر چه زودتر آسوده تر. برویم ببینیم بلکه آنجا حیات بر اصل دیگری غیر از مزاحمت گذاشته شده باشد.   ساکت شد و به فکر فرو رفت.

گفتم مگر در این دنیا شرط زندگی مزاحمت است؟ چنین نیست که میگویی ، این خیال و عقیده تو موقتی و گذرنده است ، تو در این حال ، از اعتدال بیرونی و حقایق را درست نمیبینی.

آتشی شد و جای خود را چند بار روی صندلی عوض کرد و با صدایی گرفته و مضطرب گفت: آیا مزاحمت غیر از این است که جمعی بدون جهت و دلیل با نظر خصومت با من رفتار میکنند و مانع پیشرفت من میشوند؟ من به هیچکدام از آنها بدی نکرده ام ، چرا با من دشمنی دارند! چرا خیالم را دائم مشوش و پریشان میکنند؟ چرا زندگانی را به من سخت گرفته اند؟ البته من هم در دلم حس کینه و انتقام میکنم و از این حس رنج میبرم. آیا مزاحمت غیر از این است؟ و اما دوستان و رفقا ، به محض آنکه تمنای یک نفس یا یک قدم همراهی کردی ، لبشان از تبسم جمع میشود و رو میگردانند! انسان در دنیا تنها و غریب است. باز ای کاش تنها بود! یک عده هم مثل زنبور به جانش می افتند، شیرینی میبرند و نیش میزنند! آیا مزاحمت غیر از این است؟ نمیدانم لذت این دنیا به چیست؟با چه میشود خوش بود؟ مثل گاو عصاری هر روز از صبح تا غروب میدویم و به جایی نمیرسیم! افسوس که نشاط این دنیا را باید به پول خرید ، منهم که دستم خالی است. چه میتوان کرد ، قسمت ما هم در این دنیا این بود!

برخاستیم و با هم روبوسی کردیم ، آب دیدگان درهم مخلوط شد ، آماده رفتن بود.

گفتم : من نمیخواهم و نمیتوانم  در تصمیم تو رخنه کنم اما چون فرصت مردن هیچوقت از دست نمیرود و زمانهای دراز مرده خواهیم بود ، عقیده دارم دو روز اجرای این خیال را به تعویق بیندازی و از این دنیا و مردم انتقامی بگیری و اگر به این راضی نمیشوی این دو روز را برای خاطر من زنده باش.

فکری کرد و با صدایی خفیف گفت: حاضرم برای خاطر تو مقداری رنج ببرم. گفتم حالا که دو روز از حیات خود را به من عنایت کردی باید در این مدت هر زحمتی که به تو تحمیل میکنم بپذیری.

گفت حرفی ندارم.

گفتم حیف است که تو نباشی و دشمنانت از رفتن تو خوشوقتی بکنند. برای آنکه ولو یک لحظه دلشان را به درد آورده باشی باید همشان را ملاقات بکنی و مثل کسی که پس از بریدن ، با محبوب آشتی میکند ، ظاهری پر از صفا و محبت به خود بگیری و با حرف خوش دلشان را به دست بیاوری و چون خیال زندگی نداری انتظار نتیجه و مساعدت هم نباید داشت حتی اگر کسی اظهار لطف کرد ، با اظهار تشکر از قبول لطفش امنتاع کن و برخیز زیرا تو دیگر به مساعدت و همراهی کسی احتیاجی نداری و مقصود از این خوش خلقی این است که دلشان از رفتن تو بسوزد. سپس به سراغ دوستان و رفقا برو ، صورتشان را ببوس ، چهره ات را بگشا و بگو و بخند ، تو دیگر محتاج کسی نیستی و با همه همقدر و برابری! بپرس اگر خدمت و زحمتی دارند بر عهده بگیر ، در عوض وقتی درگذشتی خیلی دلشان برایت خواهد سوخت و مقصود همین است. تکلیف دیگری هم داری که قدری دشوار است ولی باید انجام بدهی چون ساعات محدود حیات تو در اختیار من است: فردا صبح قبل از آفتاب برو پشت بام ، باید یک ساعت قبل از طلوع آفتاب روی بام باشی ، هر چه خیال و غصه داری در سینه نگاهدار و به یاد من باش و دمیدن فجر را تماشا کن ، ببین هوا چند رنگ میشود ، مناظر مختلف کوه و طبیعت را مشاهده کن و به آواز مرغان گوش بده. به فکر من : سپیده صبح از جنس آن نوری است که از طلوع عشق در دل میتابد،

صفای دوستی هوای گلزار محبت و وفا است

 صافی اشکی است که بر بدبختی دیگران فرو میریزیم 

رقت آهی است که بر بیچارگی مستمندان میکشیم

پاکی دلی است که به تسلی فروماندگان مشغول است

لطافت ناله هایی است که از پشیمانی خوبیهای ناکرده سر میدهیم

قشنگی خجلتی است که از مقایسه اقبال خود با فلاکت زیردستان میبریم

آزادی ٫ آن دقایقی است که خود را فراموش میکنیم ...

تو هم در این معانی دقت کن ، ببین آیا تو نیز مثل من احساس میکنی؟ وقتی دمیدن آفتاب را دیدی به سر کارت برو و به وظیفه روزانه ات مشغول شو ، اما نه مثل هر روز! خدمت را چنان انجام بده که پس از تو حسرت و افسوس بخورند ، بگذار دلشان برایت خیلی بسوزد.

صبح چیزی نخورده ای ناهار را نان و پنیر و ماست و گردو بخور و یا هر غذای دیگر که مایل باشی به شرط آنکه قیمتش از دو ریال تجاوز نکند. با اهل خانه بگو و بخند و محبت بسیار کن و به هیچ چیز ایراد نگیر، دو روزه عمر قابل ایراد گرفتن نیست! بگذار از رفتن تو اندوهشان حد نداشته باشد.برای گذراندن وقت ، در موقع بیکاری چند صفحه مثنوی و حافظ بخوان و باز فردا این زندگی موقت و پر زحمت را برای خاطر من ادامه بده و روز سوم هر چه میخواهی بکن.

دوستم تبسمی کرد و گفت : بچه گول میزنی؟

صورتم را عبوس کردم و گفتم بلی بچه گول میزنم اما تو به من قول داده ای که از فردا چهل و هشت ساعت در اختیار من باشی ، هر چه گفتم باید انجام بدهی و چاره ای نداری!

دریافت که جای مباحثه نیست ، تپانچه را برداشت و خداحافظی کرد و رفت.

 روز سوم لباس مشکی بر تن کردم و به خانه اش رفتم ، به استقبالم آمد ، چهره اش گشاده و مسرور بود.

گفتم برای مراسم ختم و سوگواری آمده ام !

خندید و گفت: برای مردن فرصت بسیار است ، میخواهم چندی به دستور تو زندگی کنم.

همدیگر را در آغوش گرفتیم و گریه نشاط از چشمها فرو میریخت.

  ( محمد حجازی )

 

+ نوشته شده توسط کورش در شنبه 1388/09/07 و ساعت 12:58 |

 

خــداي من

خـوانـدمـت ، پاسـخم گفـتي

از تــو خــواســتـم ، عــطايـم كـــردي

بـسـوي تـو آمـدم ، آغـوش رحـمـت گشـودي

بــه تـــو تــكــــــــيـه كــــــردم ، نـجــــــاتــم دادي

به تــــــــــو پـــــنــاه آوردم ، كفــايـــتـــــــم كــــــــــردي

خـــــــــــــــــــــــــــــدايـــــــــا

از خـيـمــــــــه گاه رحـمــــــتـت بـيـــــــــرونـم مـكــــــــن

از آســــــــتــان مــهـــــــرت نا امـــــــيـدم مــســـــــاز

آرزوهـا و انـتــــظارهايم را به حـــــــرمان مـكـشــان

از درگاه خــويـــشـــــــت مـــــــــرا مـــــــــران

اي خــــــــــــــــــــــداي مهـــــــــــربان

بر من روزي حلالت را وسعت ببخش

و جسم و روحم را سلامت بدار

 

+ نوشته شده توسط کورش در جمعه 1388/07/03 و ساعت 2:59 |
 

 

آنسوي همه دلتنگيها خدايي است

 

كه داشتنش تلافي همه نداشته ها است 

 

 

+ نوشته شده توسط کورش در یکشنبه 1388/06/22 و ساعت 23:50 |
 

جزء افراد خوشبختي بودم كه امروز را با چشمانم ديدم ، من زنده ام ،

من زندگي با ارزشم را در دست دارم ، آنرا تباه نخواهم ساخت ،

از تمام انرژي ام  استفاده ميكنم و روحم را پرورش ميدهم ،

درهاي قلـــبـم را بـه ســـــوي همـــگان باز ميـكـــــنم ،

از جانب همه انسانها تنها خوبي ها را جذب ميكنم ،

با ديــــگــــــــــران مهـــــــــربان هســـــــــتم ،

 از دست ديگــــران عصباني نميشـــــــوم ،

 و در مـورد ديگران  بد فكر نميكــنم ،

و تا آنجا كه ميتوانم به ديگران سود ميرسانم

 

+ نوشته شده توسط کورش در چهارشنبه 1388/06/04 و ساعت 0:45 |
 

- موافقي تابستون با مهران اينا يه سر بريم استراليا ؟ مهرناز پارسال با شوهرش  رفته بودن اونجا ، ميگفت بهشته .

- نه ؛ بذار عيد ميريم . امسال تابستون ميريم هاوايي بفهمي بهشت يعني چي ! 

اينها صحبتهايي بود كه بين نيلوفر و شوهرش رد و بدل شد .

با يه حساب سر انگشتي اگه يك هفته هم بمونن با ويزا و بليط و هتل و ...  7 تومني بايد خرج كنن !!!

نميدونم چرا يه دفعه ياد يحيي افتادم ؟!

طفلك يه عقد ساده تو محضر گرفت و دست به دامن وامهاي ازدواج شد تا بلكه بتونه  به صرف شربت و شيريني دست زنشو بگيره بره سر خونه زندگيش ، تازه اگه پولش برسه و بتونه يه لونه مرغ جايي اجاره كنه ! !

 زنگ تلفن رشته افكارم رو پاره ميكنه .

عليرضا بود . دوباره ماشينشو عوض كرده و ازم خواست برم رخش جديدشو ببينم .

دو ماه پيش بود كه ماشينشو عوض كرده بود . با يه زانتيا تو اتوبان همت كورس گذاشته بود و انقدر به ماشين فشار آورده بود كه سيلندر ماشين آب شده بود!! ولي بقول خودش ارزششو داشت چون زانتيارو سوسك كرده بود ! !

 حالا يكي ديگه خريده . يه بي ام  و كه فقط سي ميليون تومن داده موتورشو تقويت كردن ! يازده ميليون هم هزينه تقويت اتاق و تيونينگ ماشين شده !

عليرضا قهرمان رالي سرعت تهرانه . يه خونه مجردي تو ... داره . مامانش ميليونره و باباش ميلياردر!!!!!!

ولي نميدونم چرا مثل خوك زندگي ميكنه ؟ ! وقتي پول بدون زحمت به دست آدم برسه همينطوري ميشه .

 مغزم درد گرفته ، همش تحليل ...همش بررسي ...همش تحقيق !!!!! واي خدا مگه اين مخ چقدر كشش داره .

پاشم برم يه سري به يحيي بزنم ببينم برا مراسمش چيكار كرد بلكه مغزم يه خورده هوا بخوره طفلك.

حوصله رانندگي ندارم.

سوار مترو شدم...

به محض بسته شدن در قطار دختر حدودا نوزده ساله اي كه بچه كوچكي بغلش بود وسط واگن ايستاد و خطاب به مسافران گفت :

 - خواهر ، برادر، يه كمكي به خواهر خودتون بكنيد ، پدرم نابيناست ، شوهرم كارگر بود از ساختمون افتاد مرد ، بچه ام سرپرست نداره خرج پدر و بچه ام رو خودم ميدم ، چهار ماهه كرايه خونمون عقب افتاده با كمكهاي شما امشب هم چراغ خونم روشن ميمونه ، خواهرتونو نا اميد نكنين اجرتون با خانوم فاطمه زهرا (س) ...

دختره انقدر ناليد كه يحيي رو يادم رفت !!!!

اومدم دست كنم تو جيبم و يه پولي بهش بدم كه يه چيزي تو مخم هوار زد...

آهاااااااااااي پسر !!! مگه يادت رفته ؟! گداهاي سازمان يافته ... تكديگران سازماني ... جوانان اجير شده باندهاي مافيايي و...

خدايا عجب زمونه اي شده به هيچ كس نميشه اعتماد كرد.

 رسيدم سر كوچه يحيي اينا ...

يه پسر ده پونزده ساله تا كمر شيرجه رفته بود تو سطل زباله...

رفتم بالا سرش و گفتم : بچه دنبال چي ميگردي؟؟!!!

طفلكي چنان غرق در كاوش خودش بود كه زهره ترك شد ! مثل برق پريد بيرون وبا لهجه آذري گفت : - سلام حاجي !!! دنبال پلاسكيت ميگردم !!

جواب سلامشو دادم و گفتم :  اولا من حاجي نيستم ؛ دوما كه  پسرخوب اينا آلودس ، هزار جور درد و مرض ميگيري !

صورتش از گرما مثل لبو قرمز شده بود ، همينطور كه با آستين كثيف پيرهنش عرقشو پاك ميكرد گفت :

- حاجي نون ما هم توي همين آشغالاست ديگه !!!

واي خدا بازم معده ام درد گرفت!! هر وقت اعصابم خورد ميشه ميزنه به معدم .

يه پولي بهش دادم و گفتم  امروز ناهار مهمون مني . برو يه چيزي برا خودت بخر.

گل از گلش شكفت . پول رو گرفت و گفت : دستت درد نكنه حاجي.

گوني اموالشو انداخت رو دوششو رفت بسوي سرنوشت...

 نشستم رو پله هاي خونه يحيي اينا و مشغول فكر كردن شدم ...

خدا بيامرزدش ... خونه حاج احمد همين روبروئه.

وقتي شهيد شد تازه همه فهميدن كي بوده!!!!!

هيچكس نميدونست حاج احمد شيميائيه. اصلا كسي خبر نداشت كه جبهه رفته باشه!

هيچكس يادش نمياد تونسته باشه يكبار به حاج احمد زودتر سلام  كنه ! كوچيك و بزرگ براش فرق نداشت.

چقدر آدم غريبه اومده بودن تو مراسمش . يكي ميگفت حاج احمد خرج دانشگاهمو ميداد! اون يكي ميگفت بچه هام امسال عيد ديگه لباس نو ندارن چون حاج احمد ديگه نيست براشون بخره.

زن همسايه بغليشون هاي هاي گريه ميكرد و ميگفت دو تا دخترامو حاج احمد عروس كرد اما قسمم داد اگه كسي از اين قضيه چيزي بفهمه حلالم نميكنه!!!

اي خدا بنازم به اين قدرتت. اگه امثال حاج احمدها آدمند پس ما چي هستيم؟؟!!!

اگه ما آدميم پس اينا كي اند؟!!

بعد از جنگ چقدر اومده بودن دنبالش تا بهش پست و مقام بدن اما جواب حاج احمد يك كلام بود: من با خدا معامله كردم ! ميدونيد چندتا از بچه ها تو بغل من شهيد شدن؟؟!!

خونشو اونا دادن ، پست و مقامشو من بگيرم؟؟؟!!!

 اينارو زن حاج احمد بعد از شهادتش برامون تعريف كرد.

خدايا....

يك عده بخاطر پست و مقام چه جنايتهايي كه نميكنن ! اونوقت حاج احمد...

خدايا تو اين دنيا چه خبره؟؟!!!

...

 يادم رفت اومده بودم به يحيي سر بزنم! نيم ساعته دم در نشستم!

چند تا موتوري پشت سر هم  از سر كوچه رد ميشن و خيابونو گذاشتن رو سرشون ،

- عشق است  ميرحسين...!!!!!!!!!!!!!!!!!!

صداي زنگ موبايل افكارمو بهم ميريزه...

مجتبي بي مقدمه گفت:

آقا يه بنده خدايي تو بيمارستانه بايد سريع عمل بشه ، يه دارو براش نوشتن سيصد هزار تومن!  بايد فوري بهش برسونيم ، هيچ كسي رو نداره ، فقط  يه دختر داره كه اونم الان داره گريه ميكنه! داريم با بچه ها پول جمع ميكنيم چقدر ميتوني بدي؟

ديگه يحيي رو كلا يادم رفت !!!

خودم رو هم يادم رفت!!!

چقدر معدم درد ميكنه...

خدايا تو اين دنياي تو چه خبره؟؟!!!

شكرت خداي مهربون من

شكرت...

***

+ نوشته شده توسط کورش در شنبه 1388/04/27 و ساعت 22:2 |

 

مراقب افكارت باش چــــــــون به حرفهايت بدل ميشــــــــــود

مراقب حرفهايت باش چــــــون به اعمالت تبديل ميشــــــــود

مراقب اعمالت باش چــــــون به عادتهايت مبدل ميشــــــــود

مراقب عادتهايت باش چــــــــون به شخصيتت تبديل ميشـود

مراقب شخصيت خود باش چون به سرشت تو تبديل ميشود

و مراقب ســــرشت خويـــــش باش

چون به سرنوشت تو تبديل ميشود

 

+ نوشته شده توسط کورش در پنجشنبه 1388/04/18 و ساعت 1:52 |
 

یکی از افسران امپراتور در معیت تعدادی سرباز از میدان دهکده عبور میکردند.افسر،شیوانا را شناخت و از اسب پیاده شد و شلاق به دست نزدیک شیوانا رفت و با تمسخر گفت: استاد! شما همیشه میگویید انسان نباید به دیگران ظلم کند.نباید این کار را انجام دهد و یا باید آن کار را انجام دهد. من این باید و نباید را قبول ندارم. میگویید نه به من نگاه کنید!!

سپس افسر نزدیک مرد دست فروش ضعیف الجثه ای رفت و تمام اثاثیه اش را به اطراف پخش کرد و با شلاقی که در دست داشت به سر و صورت او کوبید. آنگاه نزد شیوانا آمد و گفت: دیدید که من یک نباید را انجام دادم و هیچ اتفاقی نیفتاد!! پس اعتراف کنید که درسهای معرفت شما پشیزی نمی ارزند!

هیچ کس از ترس افسر و سربازان امپراتور جرات اعتراض نداشت. شیوانا نگاهش را به سمت مرد دست فروش برگرداند و با اشاره چشم از او خواست تا آرام باشد. اما مرد دست فروش بی اعتنا به حرکات افسر به سمت او رفت و آهسته طوری که فقط افسر و شیوانا شنیدند به افسر گفت: همیشه افسر نیستی! و همیشه سربازان کنارت نیستند! و همیشه شلاقی در دستانت نیست! تا آخر دنیا منتظر میمانم و آنروز که وقتش شد،حتی اگر یک تماشاچی هم شاهد صحنه نباشد،پاسخت را میدهم.

مرد دستفروش این را گفت و به سرعت در ازدحام جمعیت گم شد.                                     افسر مات و مبهوت چند لحظه ای سرجایش میخکوب شد و بعد مثل برق گرفته ها دور خود چرخید و به دنبال دستفروش رفت و چون او را پیدا نکرد،وحشت زده به سمت شیوانا آمد و با لحنی که در آن ترس و وحشت موج میزد گفت: استاد شنیدید چه گفت؟! او افسر امپراتور را تهدید کرد! شما باید آنچه شنیدید را به همه بگویید!                                                        شیوانا لبخند تلخی زد و گفت: من فقط صدای شلاق ر ا شنیدم! و به بقیه صداها گوش نکردم. اما این را بدان که وقتی میگویند نباید کارهای زشت را انجام داد و نباید آبرویی را بی جهت ریخت و نباید ظلم کرد،این " نبایدها " کلماتی توخالی و به قول تو نصیحتهایی بی ارزش نیستند که تو اگر دلت نخواهد به خود حق بدهی آنها را زیر پا بگذاری و هر کاری دلت خواست انجام بدهی!

درسهای معرفت و نصایح اهل دل هشدارهایی هستند برخاسته از تجربه انسانهای خردمند در طول زمان که اگر به آنها بی اعتنایی کنی لاجرم باید منتظر عواقب کار خطایت هم باشی.

 

+ نوشته شده توسط کورش در چهارشنبه 1388/04/03 و ساعت 11:27 |

 

قومی متفکرند اندر ره دین          جمعی به گمان فتاده در راه یقین

 

میترسم از آنکه بانگ آید روزی     کای بی خبران راه نه آنست و نه این

 

 

 

+ نوشته شده توسط کورش در جمعه 1388/03/15 و ساعت 19:50 |
 

آیا میتوانی به خاطر بیاوری نام پنج نفر از ثروتمندترین اشخاص جهان را؟

یا پنج شخصی که در سالهای اخیر ملکه زیبایی جهان شده اند؟

یا ده نفر از کسانی که جایزه نوبل برده اند؟

و یا حتی ده هنرپیشه ای که اخیرا اسکار گرفته اند؟

نگران نباش ٬ هیچکس بخاطر نمیاورد!

تشویقها پایان میپذیرند ... مدالها را گرد و غبار فرا میگیرد ... و برنده ها    خیلی زود فراموش میشوند!

ولی اکنون ببین آیا بخاطر میاوری نام سه معلمی که در پیشرفت تحصیلی تو نقش موثری داشته اند؟!

و یا سه نفر از دوستانت که در زمان احتیاج به تو کمک کرده اند؟

یا انسانهایی که احساس خاص و زیبایی در تو بوجود آورده اند...

جواب دادن خیلی بی دردسر و راحت است. اینطور نیست؟

کسانیکه به زندگی تو معنا بخشیده اند٬ جزو مشهورترین و بالاترین          افراد دنیا نیستند.

آنها ثروت زیادی ندارند و مدال و جایزه مهمی به دست نیاورده اند٬ ولی آنها کسانی هستند که نگران تواند و از تو مراقبت میکنند.

کسانیکه مهم نیست چگونه٬ ولی در کنار تو میمانند...

مدتی درباره آن فکر کن...زندگی خیلی کوتاه است...و تو ٬

در کدام لیست از کسانیکه نام بردم هستی؟

+ نوشته شده توسط کورش در جمعه 1387/10/13 و ساعت 21:51 |

 

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت :

" خداوندا ! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟! "

خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد٬ مرد نگاهی به داخل انداخت٬ درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف غذا بود.

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغرمردنی و مریض حال بودند.                    به نظر قحطی زده میامدند.آنها در دست خود قاشقهایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی میتوانستند دست خود را داخل ظرف غذا ببرند و قاشق خود را پر کنند.اما از آنجا که این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود٬نمیتوانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود بگذارند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد.

خداوند به او گفت : " تو جهنم را دیدی "

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد.آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود.

یک میز گرد با یک ظرف غذا روی آن!

افراد دور میز٬مثل جای قبل همان قاشقهای دسته بلند را داشتند٬ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده٬میگفتند و میخندیدند!

مرد روحانی گفت : نمیفهمم!!

خداوند جواب داد : ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! میبینی؟              اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند٬درحالیکه آدمهای طمع کار فقط به خودشان فکر میکنند!

+ نوشته شده توسط کورش در پنجشنبه 1387/06/14 و ساعت 17:45 |

زندگي زيباست.....كورش