چند روز قبل یکی از دوستان پیشم آمد ؛ قیافه اش حاکی از رنج درونی و پریشانی خاطر بود و نگاهش در عقب نقطه نامعلومی میرفت.ابروانش در هم رفته ، دماغش تیر کشیده و گونه هایش به گودی افتاده بود.دو طرف لب پایینش هر دم به پایین دراز میشد.
روی صندلی نشست ، راحت نبود ، گویی دست و پایش زیادی است ، نمیداند به چه وضعی آنها را قرار دهد که صحیح باشد ، لاینقطع در تلاطم و حرکت بودجای تردید برایم باقی نماند ، گفتم زود بگو قصه چیست؟پس از اندکی سکوت خیره به من نگاه کردو گفت: آمده ام بپرسم برای خود کشی چه وسیله ای را از همه بهتر میدانی؟
فکری کردم و گفتم لازم است ابتدا بگویی تا بدانم که این خیال از چه علت خاسته زیرا مطابق علم خودکشی که تو مرا در آن متبحر فرض کرده ای وسیله انتحار باید مناسب با سبب و علت بیزاری از زندگی باشد.
یک لحظه لبانش را جمع کرد و بطرف دماغ بالا برد و با بی اعتنائی و تحقیر گفت: من تصور نمیکردم چنین موقعی را برای شوخی شایسته بدانی ، من گمان میکردم پیش تو وزنی دارم ، معلوم میشود بنظر طفل دبستان به من نگاه میکنی! جای افسوس است ، پس انسان دردش را پیش که بگذارد؟ پس آن دوستی که برای وجود دوست همان اهمیت هستی خود را قائل باشد کجاست؟اشک در چشمش جمع شد و صدا در گلویش شکست.
به فوریت از هر گوشه دلم که دسترس بود مقداری حزن و اندوه فراهم آوردم و در صورت ظاهر کردم ، گفتم اگر دوستی داری منم و اگر کسی بیش از همه به عقل و متانت قضاوت تو معتقد باشد باز هم منم اما جواب سئوال تو آسان نیست زیرا من هیچوقت تجربه خود کشی نکرده ام و نمیدانم چه اسبابی سهل تر میکشد و متاسفانه اشخاصی هم که انتحار کرده اند باز نیامده اند که شرح احساسات خود را برای ما بیان کنند. البته هرچه مرگ سریعتر باشد بهتر است و شاید آسانتر از همه گلوله باشد به شرط آنکه به مغز یا قلب بخورد ، زیرا که کسی را میشناسم که در گوش خود تپانچه را آتش داد و در نتیجه بین دو گوشش سوراخی سوراخی باز شد و باقی عمر کر بود. اغلب در موقع عمل دست میلرزد و گلوله به نشانه نمیخورد.
گفتم تپانچه دارم اگر بخواهی میدهمت.
گفت ممنون میشوم.
برخاستم و تپانچه را از اتاق خواب آوردم و پیشش گذاشتم و طرز عمل آنرا نشانش دادم اما براستی دستم میلرزید. گفتم این جواب سئوال تو ٫اما اگر تو هم به دوستی من وقعی میگذاری باید مرا قابل اعتماد بدانی و مصیبت عظیمی را که سبب این تصمیم شده برایم بگویی.
گفت اتفاق تازه ای رخ نداده ، از دنیا سیر شده ام ، مکررات خسته ام کرده در این صورت دلیلی برای زندگانی نمیدانم. من که باید در آخر از این در بروم ، هر چه زودتر آسوده تر. برویم ببینیم بلکه آنجا حیات بر اصل دیگری غیر از مزاحمت گذاشته شده باشد. ساکت شد و به فکر فرو رفت.
گفتم مگر در این دنیا شرط زندگی مزاحمت است؟ چنین نیست که میگویی ، این خیال و عقیده تو موقتی و گذرنده است ، تو در این حال ، از اعتدال بیرونی و حقایق را درست نمیبینی.
آتشی شد و جای خود را چند بار روی صندلی عوض کرد و با صدایی گرفته و مضطرب گفت: آیا مزاحمت غیر از این است که جمعی بدون جهت و دلیل با نظر خصومت با من رفتار میکنند و مانع پیشرفت من میشوند؟ من به هیچکدام از آنها بدی نکرده ام ، چرا با من دشمنی دارند! چرا خیالم را دائم مشوش و پریشان میکنند؟ چرا زندگانی را به من سخت گرفته اند؟ البته من هم در دلم حس کینه و انتقام میکنم و از این حس رنج میبرم. آیا مزاحمت غیر از این است؟ و اما دوستان و رفقا ، به محض آنکه تمنای یک نفس یا یک قدم همراهی کردی ، لبشان از تبسم جمع میشود و رو میگردانند! انسان در دنیا تنها و غریب است. باز ای کاش تنها بود! یک عده هم مثل زنبور به جانش می افتند، شیرینی میبرند و نیش میزنند! آیا مزاحمت غیر از این است؟ نمیدانم لذت این دنیا به چیست؟با چه میشود خوش بود؟ مثل گاو عصاری هر روز از صبح تا غروب میدویم و به جایی نمیرسیم! افسوس که نشاط این دنیا را باید به پول خرید ، منهم که دستم خالی است. چه میتوان کرد ، قسمت ما هم در این دنیا این بود!
برخاستیم و با هم روبوسی کردیم ، آب دیدگان درهم مخلوط شد ، آماده رفتن بود.
گفتم : من نمیخواهم و نمیتوانم در تصمیم تو رخنه کنم اما چون فرصت مردن هیچوقت از دست نمیرود و زمانهای دراز مرده خواهیم بود ، عقیده دارم دو روز اجرای این خیال را به تعویق بیندازی و از این دنیا و مردم انتقامی بگیری و اگر به این راضی نمیشوی این دو روز را برای خاطر من زنده باش.
فکری کرد و با صدایی خفیف گفت: حاضرم برای خاطر تو مقداری رنج ببرم. گفتم حالا که دو روز از حیات خود را به من عنایت کردی باید در این مدت هر زحمتی که به تو تحمیل میکنم بپذیری.
گفت حرفی ندارم.
گفتم حیف است که تو نباشی و دشمنانت از رفتن تو خوشوقتی بکنند. برای آنکه ولو یک لحظه دلشان را به درد آورده باشی باید همشان را ملاقات بکنی و مثل کسی که پس از بریدن ، با محبوب آشتی میکند ، ظاهری پر از صفا و محبت به خود بگیری و با حرف خوش دلشان را به دست بیاوری و چون خیال زندگی نداری انتظار نتیجه و مساعدت هم نباید داشت حتی اگر کسی اظهار لطف کرد ، با اظهار تشکر از قبول لطفش امنتاع کن و برخیز زیرا تو دیگر به مساعدت و همراهی کسی احتیاجی نداری و مقصود از این خوش خلقی این است که دلشان از رفتن تو بسوزد. سپس به سراغ دوستان و رفقا برو ، صورتشان را ببوس ، چهره ات را بگشا و بگو و بخند ، تو دیگر محتاج کسی نیستی و با همه همقدر و برابری! بپرس اگر خدمت و زحمتی دارند بر عهده بگیر ، در عوض وقتی درگذشتی خیلی دلشان برایت خواهد سوخت و مقصود همین است. تکلیف دیگری هم داری که قدری دشوار است ولی باید انجام بدهی چون ساعات محدود حیات تو در اختیار من است: فردا صبح قبل از آفتاب برو پشت بام ، باید یک ساعت قبل از طلوع آفتاب روی بام باشی ، هر چه خیال و غصه داری در سینه نگاهدار و به یاد من باش و دمیدن فجر را تماشا کن ، ببین هوا چند رنگ میشود ، مناظر مختلف کوه و طبیعت را مشاهده کن و به آواز مرغان گوش بده. به فکر من : سپیده صبح از جنس آن نوری است که از طلوع عشق در دل میتابد،
صفای دوستی هوای گلزار محبت و وفا است
صافی اشکی است که بر بدبختی دیگران فرو میریزیم
رقت آهی است که بر بیچارگی مستمندان میکشیم
پاکی دلی است که به تسلی فروماندگان مشغول است
لطافت ناله هایی است که از پشیمانی خوبیهای ناکرده سر میدهیم
قشنگی خجلتی است که از مقایسه اقبال خود با فلاکت زیردستان میبریم
آزادی ٫ آن دقایقی است که خود را فراموش میکنیم ...
تو هم در این معانی دقت کن ، ببین آیا تو نیز مثل من احساس میکنی؟ وقتی دمیدن آفتاب را دیدی به سر کارت برو و به وظیفه روزانه ات مشغول شو ، اما نه مثل هر روز! خدمت را چنان انجام بده که پس از تو حسرت و افسوس بخورند ، بگذار دلشان برایت خیلی بسوزد.
صبح چیزی نخورده ای ناهار را نان و پنیر و ماست و گردو بخور و یا هر غذای دیگر که مایل باشی به شرط آنکه قیمتش از دو ریال تجاوز نکند. با اهل خانه بگو و بخند و محبت بسیار کن و به هیچ چیز ایراد نگیر، دو روزه عمر قابل ایراد گرفتن نیست! بگذار از رفتن تو اندوهشان حد نداشته باشد.برای گذراندن وقت ، در موقع بیکاری چند صفحه مثنوی و حافظ بخوان و باز فردا این زندگی موقت و پر زحمت را برای خاطر من ادامه بده و روز سوم هر چه میخواهی بکن.
دوستم تبسمی کرد و گفت : بچه گول میزنی؟
صورتم را عبوس کردم و گفتم بلی بچه گول میزنم اما تو به من قول داده ای که از فردا چهل و هشت ساعت در اختیار من باشی ، هر چه گفتم باید انجام بدهی و چاره ای نداری!
دریافت که جای مباحثه نیست ، تپانچه را برداشت و خداحافظی کرد و رفت.
روز سوم لباس مشکی بر تن کردم و به خانه اش رفتم ، به استقبالم آمد ، چهره اش گشاده و مسرور بود.
گفتم برای مراسم ختم و سوگواری آمده ام !
خندید و گفت: برای مردن فرصت بسیار است ، میخواهم چندی به دستور تو زندگی کنم.
همدیگر را در آغوش گرفتیم و گریه نشاط از چشمها فرو میریخت.
( محمد حجازی )